چرا از کارگاهی کاملاً شخصی به سمت برندی غیرشخصی و نو رفتم؟

حدود ۱۳ سال با نام و برند شخصی خودم در وب فارسی کار کردم و این خیلی چیزها به من آموخت. از قدرت تصمیم‌گیری واحد تا محرومیت از خلاقیت مضاعف گروهی.

همیشه از خوبی کار تشکیلاتی و «کار گروهی چقدر خوبست» و «ما ایرانی‌ها اساساً تیم‌وُرک بلد نیستیم» گفته‌ایم اما واقعاً کار گروهی و مشورت در تصمیم‌سازی، همیشه و به آن‌میزانی که متصوریم خوبست؟

دههٔ نود خورشیدی‌ست و برای نوجوانی شهرستانی و کنجکاو که به تازگی پا در مسیر جذاب و نوپای کسب‌و‌کارهای اینترنتی گذاشته شاید خیلی عجیب نباشد که مسیر کسب‌وکار شخصی را انتخاب کند (آن زمان هنوز «گرگ آلفا» و «ارتش تک‌نفره» و این ژست‌ها مد نبود و انتخاب‌های آدم‌ها واقعاً ارگانیک‌تر بود!).

اساساً انتخاب دیگری وجود نداشت (و بعضاً ندارد). فضای کسب‌وکاری شهرستان‌ها آنقدر سنتی و عمیقاً زیرسایهٔ کارمندی بود (و بعضاً هنوز هم هست) که یا باید یک رشتهٔ اداره‌پسند بخوانی و پس از چهارسال تحصیل در رشته‌ای که کمترین نسبتی با هم ندارید، چندسالی در ماراتن استخدامی بمانی و نهایتا کارمند دولت شوی، و صبح‌ خروس‌خوان درحالیکه خود را لعنت می‌کنی در موج ترافیک کارمندیِ صبحگاهی (مانند قطعه‌ای در ریل‌های خط تولید کارخانه) به سمت اداره بروی، یا اگر دنبال رویای بزرگ‌تری هستی باید پیِ مهاجرت به تهران را به‌تن بمالی و برای کسب موقعیت بهتر در کسب‌وکار، آرامش روح و روان و حتی جسم خود را قربانی شرایط «در تهران بودن» کنی.

تعارف نداریم، آنچه که در داد و ستدِ «مهاجرت به تهران» می‌دهی، زیست با خانواده، ریتم معقول‌تر زندگی و فضای نسبتاً امن‌تر روحانی‌ست و آن‌چه می‌گیری موقعیت‌های نو و ارتباطات موثرتر و رشد بسیار سریع‌تر و گسترده‌تر کسب‌وکاری‌ست و در این داد و ستد اگر همهٔ چیزی که می‌گیری صرفاً از جنس پول باشد صادقانه باخته‌ای. در این‌باره بعدها بیشتر می‌نویسم (#تهران)

به‌هرصورت کسب‌وکار شخصی برخط (آنلاین) معقول‌ترین گزینه‌ای است که یک نوجوان شهرستانیِ شیفتهٔ رایانه و گریزان از تهران می‌توانست در دههٔ نود خورشیدی انتخاب کند و این گزینشِ مسیری بود که تا ۱۳ برای من به درازا انجامید.

مسیری که در کسب‌وکار شخصی گذرانم نه آنقدر تاریک و دست‌وپابند بود که طرفداران «کارمندی» دوست‌دارند نشان دهند و نه آنقدر rewarding‌ و گل‌وبلبل بود که ادمین پیج‌های انگیزشی می‌گویند.

ساده‌ش اگر کنیم، شخصی ساختن یا شخصی مدیریت‌کردنِ چیزها، چابکی بسیار بالایی را در اختیارتان می‌گذارد، چیزی که کم‌ارزش نیست. اگر در یک استارتاپ گروهی کار می‌کنید و مجبورید از رنگِ ساعت دیواری و اسانس عود خوش‌بوکنندهٔ دفتر و طعم بیسکوییت عصرانه گرفته تا معماری وبسایت استارتاپ را به رای‌گیری بگذارید، می‌دانید چابکیِ ناشی از مدیریت شخصی دقیقاً چه نعمتی‌ست. خیلی تصمیمات کسب‌وکار را واقعا بهینه نیست اگر به خرد جمعی واگذار کنید و خیلی از تصمیمات کسب‌وکار گروهی را اگر به خرد جمعی واگذار نکنید قطعا باعث ناامیدی و سردی و شاید بعدترها، جدایی اعضای تیم‌تان خواهد شد.

پس خلاصه بگویم، تیم‌بودن همیشه و به آن میزانی که تصور می‌شود نمی‌تواند یاری‌گر کسب‌وکارتان باشد و این مهم‌ترین تجربهٔ ۱۳ساله‌ای بود که یاد گرفتم. اما اگر کسب‌وکار شخصی اینقدر جذاب است، چرا اصلا شرکت‌ها ایجاد می‌شوند؟ پاسخ در هم‌افزاییِ ناشی از هم‌سویی‌ست. راحت بگویم، اگر ملاک ایجاد گروه‌ها دور هم جمع شدن دو یا چند ذهن هم‌سو، هم‌جهان و هم‌بینش باشد، و نه صرفا کنار هم قرار دادن افراد بنابر مهارت‌هایشان، آنوقت با حفظ بسیاری از نقاط قوت کسب‌‌وکار شخصی، کسب‌وکاری گروهی خواهید داشت و پرفورمنسی به‌دست خواهید آورد که به‌مراتب بالاتر از کسب‌وکار شخصی‌تان است.

خلق «بیدار» به امید دستیابی به این آرمان است.

نوشته را تکمیل می‌کنم…

تصویر پست از Alberto Saenz: نمایهٔ Dribbble

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *